رفتن به خونه جدیدمون...
پاستیل خور حرفه ای...
اولین خواب ناز سارینا جونی در خونه خودمون...
عید قربان ...
دوباره برگشتم که برات بنویسم...
عزیز دلم، الهی فدات بشم .... دیگه قول مردونه می دم که تاخیر نیافته... خیلی خیلی سرم شلوغ بود، اون هم به خاطر رفتن به خونه جدیدمون... به سلامتی رفتیم خونه نو... و الان که دارم برات می نویسم چند روز مانده تا بیست ماهگی ات رو جشن بگیریم... خیلی خیلی خوشحالم که بعد از این همه سختی و کار ساختمان تلاش هامون به نتیجه رسید و صحیح و سالم به خونه خودمان رفتیم. از همه کسانی که ما رو کمک کردن تشکر می کنم و به ویژه از بابا محمد که هر چه توان داشت به کار گرفت تا خونه کامل بشه... تغییرات این مدت رو که نبودم، یادداشت کرده ام و برایت به زودی می نویسم.... و یک عذر خواهی خیلی بزرگ هم به شما بدهکارم ، اون هم به خاطر اینکه ...
نویسنده :
مامان محدثه
1:47
الهی مامانی فدات بشه...
الهی فدات بشم که روز به روز عاقل تر و با هوش تر می شی... خیلی به کارها و حرکات بزرگترهای اطرافت دقت می کنی و خیلی سریع تقلید می کنی و به ویژه خیلی کارها و حتی نحوه حرف زدن من و بابا رو با دقت توجه می کنی و مثل اون رو تکرار می کنی... یکی از این موارد مربوط می شه به عکس پایین... بله عزیزم، اون لباس کوچولو برای شماست که کنار لباس های بابا محمد آویزان شده. مواقعی که بابایی از بیرون میاد، لباس هاش رو در میاره و روی جا لباسی آویزان می کنه و ایامی که سارینا جونم هم از بیرون میاد به محض دیدن کار بابایی، اون هم اشاره به جالباسی می کنه که می خواد او هم لباسش رو اون جا آویزا...
نویسنده :
مامان محدثه
2:10




